تبليغاتX
اما او سبز بود و گرم كه افتاد
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

سایت شبیه خوانی ایران توسط گروه بکاء در حال احداث است .

عکس های مجلس شبیه خوانی شهادت حضرت علی اکبر (ع)

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 4:27  توسط امير پناهي 

دسته اول کور هایی که دهان ها شان باز است . یکسره

ور میزنند و چرند میبافند کلاه های بزرگ تا گردن هاشان

داخل رفته است و سیاست مداران بزرگی هستند .

دسته دوم لال هایی که چشم هاشان باز است . یکسره

میبینند و دم نمیزنند . سرشان بدون کلاه مانده است و

سیاست مداران کوچکی نیستند .

دسته سوم نویسنده هایی هستند که یکسره مینویسند

و انسان ها را دسته بندی میکنند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 3:28  توسط امير پناهي  | 

بازار  شلوغ بود  .  شنبه بود  .  همه اومده بودن خریدای اول هفته شون رو بکنن .

من دم مغازه میوه میدادم دست مشتری . یه دفعه صدایی اومد . یک نفر داد میزد :

(توجه توجه بلیط اون دنیا با قیمت های مناسب) همه مردم از کاسب و مشتری

تا رفتگر بازار رفتن طرف صدا . منم رفتم . یک آقای قد بلند با کت وشلوار مرتب که

اصلا تیپ و قیافش به جارچیا نمیخورد داد میزد و به هر نفر یدونه از اعلامیه هایی که

دستش بود میداد . یدونه هم به من داد.روش همون چیز هایی که میگفت رو نوشته

بود به علاوه آدرس محل فروش بلیط اون دنیا ـ که خیلیم از بازار فاصله نداشت ـ بعد

رفت و ماهم رفتیم کرکره رو پایین بدیم . مادرا دست بچه ها را میکشیدند ، یکی

از اونا گفت : ( بیا بچه جون بلیط بخریم  )  مختصر اینکه همه میخواستن برن ببینن

اون دنیا کجاست وبلیط چیه . بعد از بستن مغازه ها هر صنفی دنبال رئیس صنف

خودشون راه افتادن . ما هم با رئیس صنف میوه فروشا رفتیم . هفت هشت تا مغازه

دار بودن که با شاگرداشون ـ که منم جزو همین دسته بودم ـ رئیس صنف و کارمند

کارگراش سی نفری میشدیم .

باید میرفتیم پشت بازار . دوتا کوچه که رد میکردیم به زمین خاکی که بچه ها توش

فوتبال بازی میکردن میرسیدیم . در امتداد اون زمین تپه ای وجود داشت که اونجا

میفهمیدیم چه خبره البته باید تو صفی که تا وسطای زمین خاکی اومده بود وای می

ستادیم . مردم صنف صنف و گروه گروه میومدن و پشت سر ما صف میبستند . نگاهی 

به ساعت انداختم و به حاج کاظم ـ صاحب کارم رو میگم ـ گفتم : ( حاجی فکر کنم

باید دو سه ساعتی تو صف وایستیم ) حاجی همینطور که به جلو نگاه میکرد ، با

تکون دادن سرش حرفم رو تائید کرد . آفتاب داغ سر ظهر هم داشت میتابید و مردم 

همینجور عرق میریختند . بچه ها هم که دست مادراشون رو گرفته بودن در بعضی 

جاها بدن این کرمی که از جمعیت درست شده بود رو متورم کرده بودند ، هی نق

میزدند . یکی از اونا دائم میگفت : ( مامان تشنمه ، آب میخوام )

نیم ساعت مونده بود به ساعت سه که نوبت حاجی شد . دیدم یک پیر مرد جاافتاده 

با کلاس ، اونجا پشت میز نشسته بود و دوتا دختر خوشگل و بزک کرده دارن با پراشون

بادش میزنن ـ همیشه از ننه ی خدا بیامرزم شنیده بودم خدا همینجوریه . یه بار اومده

بود به خوابش ـ حاجی پرسید : ( قیمتا چجوریه ؟ ) . اونم با صدای گیرا و خوش آواش

جواب داد : ( بستگی داره چجوریشو بخوای ) . انگار شرایط داشت . ربط داشت به اینکه

چند سال بخوای اونچا بمونی ، چیکاره میخوای بشی ، بابات کی باشه و مزخرفات 

دیگه . . .  . .

حاجی که همیشه تراول جیبش داشت ، یه ایرانچک پنجاهی گذاشت رو میز و یک کاغذ

مهر و موم شده همراه با بلیط گرفت . همینطوری که داشت میرفت به من گفت : ( اونجا

میخوام سه دهنه مغازه بگیرم و حاجی ارزونی بزنم . شاگردم میخواما ! )

نوبت من رسیده بود . چشام افتاد به صورتش .دستم داشت میلرزید

 ازم پرسید چقدر پول داری ؟  دست کردم جیبم . یه دوهزار تومنی

 ـ پیرزنی که تازه از فرنگ برگشته بود بابت انعام بهم داده بود ـ با

هفتاد و پنج تومن پول خرد داشتم . به دست هام نگاه کرد و خندید . گفت : ( با پول خردا

که میتونی فقط توجنگلای آمازون رو درختای موز به دنیا بیای . حتی به آلت تناسلی بابات

یا رحم مادرتم نمیرسی . ولی با اون یکی میتونی بلیط بخری . اگرم بخوای میتونی

همینجا بمونی . اون دنیا با اینجا زیاد فرقی نداره . ولی دوست داشتم برم و اون دنیا رو

ببینم . حاجی هم داشت میرفت و تنها میموندم . دو هزار تومنی رو دادم و یک کاغذ مهر و

موم شده با یک بلیط گرفتم . سرم رو انداختم پایین و راه افتادم .

 به مغازه رسیدم کرکره پایین بود . حتمی حاجی رفته بود چمدوناشو جمع و جورکنه . روی

 سکوی جلوی مغازه نشستم و اون نامه ی مهر و موم شده رو که با خط خوش نوشته شده

 بودخوندم.

نوشته بود که من توی یکی از محله های پایین تهرون که پاییتخت ایرونه به دنیا میام .باخودم

گفتم که حتما از اینجا بد تر وجود نداشته وگرنه منو مینداختن اونجا . نوشته بود بابام وافوریه

و ننه ام باید بره خونه این و اون کلفتی کنه . دوتا خواهر و سه تا برادرم دارم . خودمم باید از

 ده سالگی برم سر چها راه شیشه پاک کنم و اسفند دود کنم . بعدشم شونزده سالگی تو 

همون چهار راه تصادف میکنم و میمیرم . آخر نامه هم تاریخ زده بود . نامه رو پاره کردم و

انداختم دور .

 

دیدم مردم دارن بر میگردن . به اونا گفته بودن بقیه فردا باید بیان بلیط بگیرن . ساعت دو

کارشون تموم میشد.بعد از چند دقیقه دوباره اون آقای قد بلند که کت و شلوار مرتب پوشیده  

بود و تیپ و قیافه اش اصلا" به جارچیا نمیخورد اومد وگفت : ( اونایی که بلیط دارن ساعت 

هفت حرکته . با چمدوناشون دو ساعت قبل از حرکت سر تپه باشن .) من هیچ وسیله ای

نداشتم که جمع و جور کنم .فقط باید منتظر میموندم تا ساعت پنج شه و برم سر تپه .

ساعت پنج شد و رفتم .

 نزدیکای هزار نفری میشدیم . سه تا بوئینگ ۷۴۷ بالای تپه بود که هر کدومشون یک سوم

جمعیت رو میبردند یک گوشه اون دنیا . من و حاجی مسیرمون یکی بود . رفتیم سوار هوا

پیمای سومی که از همه خراب تر بود بشیم . قبل از هر چیز باید لباسای این دنیا رو در

می آوردیم و لخت وارد میشدیم . حتی ساعت و پول خردا رو هم گرفتند . بعد از اینکه همه

مسافرا نشستند ، هواپیما حرکت کرد .

 روز ها و هفته ها و ماهها همینجور میگذشت . هر چقدر که بیشتر میگذشت مو هایمان

میریخت و قد قوارمون کوچکتر میشد و بچه تر میشدیم . همه اندازه هم نمیشدند .

 کوچکترینمون همون پسر بچه ای بود که تشنه اش بود و بزرگترینمون همون پیرزنی که از

 فرنگ برگشته بود . بعد از هفت ماه اونایی که خسته شده بودند چتری میگرفتند و به پایین میپریدند .

ولی هنوز دو سوم نشسته بودند . بالا خره دو ماه دیگه هم گذشت و سفر نه ماهه ما به این

 دنیا تموم شد . هیچ کدوم از اون چیزایی که تو نامه هوشته بود رخ نداد .

شاید چون نامه رو پاره کرده بودم .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:15  توسط امير پناهي  | 

شب است

مادر به کودکش میگوید : شب است ، بخواب عزیز مادر

کودک از مادرش میپرسد : شب یعنی چه ؟  نشانم بده

مادر به کودکش میگوید : تاریک است ، نمیتوانم نشانت دهم بگذار تا روز شود

روز است

مادر به کودکش میگوید : روز است ، بیدار شو عزیز مادر

کودک از مادرش میپرسد : روز یعنی چه ؟ نشانم بده

مادر به کودکش میگوید : نور خورشید چشمانم را آزار میدهد بگذار تا شب شود

و  . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:54  توسط امير پناهي  | 

بي اختيار متولد ميشویم

وبی اختیار مي میریم

چون آدم و حوا سيب خورده اند

شيريني سيب را

آنها چشيده اند

تلخي زندگي را ما

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:52  توسط امير پناهي  |